گا ه  و  بيگا ه <?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" />

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

  گاهي آنقدر در روزمرگي غرق مي شويم كه واژه زندگي را

   مترادف ِ روزمرگي مي دانيم . 

   كاش كمي به لحضه هاي خود معنا ببخشيم .

 

   گاهي آنقدر خود را  گم مي كنيم كه نمي دانيم كجاييم .

   كاش كمي براي پيدا كردن خود وقت بگذاريم .

 

   گاهي آنقدر به بيراهه مي رويم كه نمي دانيم زير پايمان چمن است يا خار .

   كاش كمي براي پاي زخمي خود راه همواري  انتخاب كنيم .

 

                            گاهي مقصدي براي خود برنمي گزينيم

                        و به خاطر  ِهمين  گاه هاي  بيگاه ؛ مي ميريم .

                                                       

 

     اميد أنکه خود را به قربانگاه حضرت دوست بياوريم .

      ياد دوست شادباش لحظه هايتان باد . عيد قربان مبارک.

 

 

/ 16 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mahan

/ نشنو از نی ، نی حصيری بينواست...بشنو از دل ، دل حريم کبرياست / سلام. خيلی ببخشيد که دير اومدم کلی شرمنده... ديگه امتحاناس ديگه... مرسی که منو يادت نميره و بهم سر ميزنی... آپم و منتظر

آبرنگ

سلام . در مورد نوشته تون حرف خاصی ندارم جز سکوت ! اما عيد : به شما هم مبارک ، هم قربان و هم غدير.

نرگس

کاش تمامی اين کاشها به واقعيت می پيوست ... عيد شما هم مبارک ...

بوالفضول الشعرا

سلام اخوي! اين غزل پايينيت به طرز عجيبي به هم ريخته است!....مصرع اول درستش بايد اين باشد:«بانو سلام...»...مصرع آخر : «بانو مرا ببخش...»..و مصرع يکی مانده به آخر :«اين هم که باز شعر نشد...»...وگرنه وزن شعر می رود پی کارش!....ما که سر در نياورديم چرا همچين شده!...به عبارت بهتر: ما نوَفهميم!!!

(¯`¤._ شب نقره ای _.¤´¯)

صدای که می آید در این سکوت کهنه و تکراری / نه رنگ را دیگر به طرحهای امروز کاری هست و نه طرح را به قابهای فردا راهی / حالا خودت بگو خیال مبهم این گریز سرد و سنگین از کجاست ؟ مگر ما از آن سلام ساده عبور نکردیم ؟ مگر من و تو را به انجماد یاسهای سفید و خنده های نقره ای سوگند ندادند ؟ پس چرا به ضیافت نور و آینه های شکسته ات دوباره مرا به غزلهای کودکانه میخوانی ؟ تویی که ناگهان به تعبیر خوش چند واژه ، شاعری را بوسیدی و از جلوه ها گذشتی ، دیگر به هرازهای تلخ و شیرین روزگار راهی نداری / خیالت آسوده ! اینجا دوباره چیزی نخواهد شکست / تمام آنچه که با بود و نبود این نشانه های گنگ در مردمان عصر خویش یافتی را هم فراموش کن / امروز آنکه بی محابا فراموش می کند ، بی امان می برد ...

آبرنگ

سلام برسئوگیناز. منزل نو مبارک . اما ...( یه نظر شخصی) قبلی رو خیلی دوست داشتم . خیلی به حال و هوای وب لاگت میومد. با اینهمه بر قرار باشی و شاعر ، دوست عزیز .

مریم

سلام ... غزل زیبایی بود لذت بردم ... و اما در مورد روز مرگی باید بگم که این روزا همه وقت کمتری برای تفکر در مورد خودشون دارن برای همین گم میشن... منم آپم خوشحال میشم سر بزنید

آبرنگ

با رها شدن در پرتگاه خویش / شاید سرانجام خودت را دریابی ( بیکل ) سلام . افتتحاح " هیمه " مبارک . بالاخره بعد از مدتها به روزم....

آبرنگ

سلام بزرگوار...بعد از یک سال!! که اومدم هنوز آخرین کامنت منم و هنوز اینجا به روز نشده!منتظر شاعرانگی هایتان هستم. ایام به کام و بهاران مبارک...